تبلیغات
سرگرمی

در تاکسی

به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده میشی؟؟پ نه پ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟
********
رفتم داروخونه…میگم باند دارین؟ میگه واسه زخم؟…پ نه پ… بانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده…بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.!!
********
سیگارو میبینه تو دستما…!!!! بازم سوال میکنه سیگار میکشی؟؟؟
پ نــه پ میخوام با دودش مثل سرخپوستا باهات رمزی حرف بزنم ببینم به چند زبان غیر زنده تسلط داری …!!!!
********
جلو توالت عمومی…آقا ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین.؟ پ نه پ ما سوسکیم اومدیم نهار
********
آقا کامپیوتره خونه رو آورده واسه ویروس کشی میگه با نرم افزار ویروس کشی میکنین پ نه پ میندازیمش تو آب جوش تا پاستوریزه شه ویروساش بمیرن



[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

بزرگداشت


بزرگداشت ، دروازه ای از بهشت  است . ارد بزرگ



کسانی خوشبخت هستند که فکر و اندیشه شان بسوی چیزی غیر از خوشبختی خودشان است. استوارت میل



آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. مارتین لوتر‌کینگ



اگر بزرگی و عظمت را آرزو می کنی آن را فراموش کن و دنبال حقیقت برو ، آنگاه به هر دو خواهی رسید ، هم حقیقت و هم عظمت ... سنگا 

[ سه شنبه 31 شهریور 1394 ] [ 08:55 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

خواب


یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید دارد در کنار ساحل همرا ب خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده شده بود. در همه آن صحنه ها دوردیف رد روی شن ها دیده میشد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که ......

بیش تر از یک جفت رد پا دیده نمیشد او متوجه شد مه اتفاقا در این صحنه سخت ترین دوره زندگی را او از سر گذرانده است. این موضوع او را ناراحت کرد و به خدا گفت خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده میشود. سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی. خداوند جواب داد من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

گاهی اوقات تو آغوش خدایی ولی خودت حس نمیکنی...

تو تموم سختیا یهو دلت آروم میشه...

اونجاها یکی هست به اسم خدا که اگه تو راحتیات فراموشش نکنی تو ناراحتیا تنهات نمیذاره.











[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

پرواز چارتر

چنانچه خواستار خرید آنلاین بلیط هواپیما چارتر هستید ما به شما پیشنهاد میکنیم از خدمات فروش بلیط پرواز چارتر سیتی پدیا استفاده کنید . با استفاده از خدمات سیتی پدیا پروازی بدون دغدغه و راحت خواهید داشت .همچنین میتوانید برای خرید نرم افزار حسابداری نیز اقدام نمایید . 

برچسب ها: پرواز چارتر، بلیط هواچیما چارتر، خرید نرم افزار حسابداری،
[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 08:50 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

خواب

خواب میدیم بابام با لگد زد تو شکمم که پاشو تا لنگ ظهر میگیری میخوابی


.

منم یه لگد محکمتر بهش زدم که این چه وضعیه آخه

الانم از بالا پشت بوم خونه دارم براتون اینو میفرستم

 .

.

.

.

.

.

.

تیم ملی سه حالت داره :
برد مقتدرانه
مساوى ارزشمند
باختِ چیزى از ارزشها کم نکن 

ﺑﺮ ﻋﮑﺲ ﻓﻠﺶ ﻣﻤﻮﺭﯼ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻮﭼﮑﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻇﺮﻓﯿﺖ ﺗﺮ
ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻣﯽ ﺷﻦ ﻭ . . .
ﺑﯽ ﻇﺮﻓﯿﺖ ﺗﺮ . . .
احمق ﺗﺮ . .
ﺑﯽ ﺷﻌﻮﺭﺗﺮ …
ﻧﻔﻬﻢ ﺗﺮ …
ﺍﻻﻍ ﺗﺮ..
ﻧﻪ ﯾﻪ ﺩﻗﻪ ﻭﻟﻢ ﮐﻦ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﮐﯽ ﻃﺮﻓﻪ 


اونقدری که گوشیم نگران آپدیت برنامه هاست ، بابام نگران تربیت من نبود 



برچسب ها: ظهر، لنگ ظهر، تیم ملی، بر، مساوی، باخت، لگد،
[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

ابرو

.

یه روزم با لباس تو خونه رفتم سر کوچه بقالی بسته بود هی گفتم میرم از اون یکی میگیرم.

یه دفعه دیدم وسط شهرم

.

 .

.

.

.

.

.

بعضیا هم هستن موقع پور گرفتن از خودپرداز کیشیک آدمو میدن لامصب مجور میشی بجا ۵ تومن ده تومن بگیری آبروت نره

.



[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

معلم

معلم زبان کلاس دوم راهنمایی صدام زد گفت بیا پای تخته از روی متن بخون.رفتم خوندم گفت ریپیت.گفتم چشم.۳۰ ثانیه بعد دوباره گفت repeat please.گفتم چشم.یه کم به خود ور رفتمو اینور اونورو نگا کردم یهو داد زد Repeat.منم ترسیدم گفتم خوب آقا قشنگ بگو repeat یعنی چه تا همون کارو بکنم.
تا دو هفته بیرون کلاس مینشستم.

برچسب ها: معلم، کلاس، تخته،
[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

بند


یه روز داشتم به دوستم که بند کفشاشو درست میکرد نگاه میکردم همونطور هم خودم داشتم ساندویچ میخوردم یه دفه بجای اینکه بگم لقمه تو گلوم گیر کرده بهش گفتم بندکفش تو گلوم گیر کرده،بعد هر دو زدیم زیر خنده همونجا دوستم سوتی منو تو دفترچه اش یادداشت کرد.

------------------------

میخواستم برم داروخانه با ماشین رفتم وقتی رسیدم ماشین رو جایی پارک کردم وقتی کارم تموم شد رفتم سمت ماشین اما دیدم کلید در ماشین رو باز نمیکنه یه چند دقیقه ای درگیر بودم اولش فکر کردم کلیده شاید مشکلی پیدا کرده اما وقتی با دقت توی ماشین رو نگاه کردم دیدم روکش صندلی ها فرق کرده یکم رفتم عقبتر دیدم اصلا این ماشین من نیست ماشینم جلوتر پارک کرده بودم خلاصه دوروبرم رو یه نگاهی کردم تا کسی منو بجای دزد نگیره …بدوبدو رفتم 



[ چهارشنبه 6 خرداد 1394 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]

پادشاه

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻰ ﺑﺎ ﻧﻮﻛﺮﺵ ﺩﺭ ﻛﺸﺘﻰ ﻧﺸﺴﺖ ﺗﺎ ﺳﻔﺮ ﻛﻨﺪ، ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻛﻪ ﺁﻥ ﻧﻮﻛﺮ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺩﻳﺪ ﻭ ﺗﺎ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﺭﻧﺠﻬﺎﻯ ﺩﺭﻳﺎﻧﻮﺭﺩﻯ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺯﺍﺭﻯ ﻭ ﻟﺮﺯﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﻰ ﺗﺎﺑﻰ ﻛﺮﺩ، ﻫﺮﭼﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻟﺪﺍﺭﻯ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﻧﺎﺁﺭﺍﻣﻰ ﺍﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺁﺳﺎﻳﺶ ﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﺩ، ﺍﻃﺮﺍﻓﻴﺎﻥ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﻓﻜﺮ ﭼﺎﺭﻩ ﺟﻮﻳﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ،
ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺣﻜﻴﻤﻰ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ( (ﺍﮔﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﻫﻰ ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﺮﻳﻘﻰ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ. ) )

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﺮ ﭼﻨﻴﻦ ﻛﻨﻰ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﻟﻄﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﻯ.

ﺣﻜﻴﻢ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺪﻩ ﻧﻮﻛﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺑﻴﻨﺪﺍﺯﻧﺪ. ﺷﺎﻩ ﭼﻨﻴﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﻰ ﺭﺍ ﺻﺎﺩﺭ ﻛﺮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﻳﺎ ﺍﻓﻜﻨﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪﺑﺎﺭ ﻏﻮﻃﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭ ﺩﺭﻳﺎ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻣﻰ ﺯﺩ ﻣﺮﺍ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻴﺪ! ﻣﺮﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﻴﺪ!

ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻮ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻛﺸﺘﻰ ﻛﺸﻴﺪﻧﺪ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﻯ ﺍﺯ ﻛﺸﺘﻰ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﭼﻴﺰﻯ ﻧﮕﻔﺖ. ﺷﺎﻩ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺣﻜﻴﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ( (ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﺟﺐ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻏﻠﺎﻡ ﮔﺮﺩﻳﺪ؟ ) )

 ﺣﻜﻴﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ( (ﺍﻭ ﺍﻭﻝ ﺭﻧﺞ ﻏﺮﻕ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭽﺸﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻗﺪﺭ ﺳﻠﺎﻣﺖ ﻛﺸﺘﻰ ﺭﺍ ﻧﻤﻰ ﺩﺍﻧﺴﺖ،

 ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺎﻓﻴﺖ ﺭﺍ ﺁﻥ ﻛﺲ ﺩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﺒﻠﺎ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻣﺼﻴﺒﺖ ﮔﺮﺩﺩ. ) )



[ چهارشنبه 6 اسفند 1393 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ امید جهانشاهی ]